نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
سلام زندگی

   در مالزی   

سلام. انگار به رفتن ما چله افتاده . هنوز ویزا اماده نشده وما همچنان لحظه شماری میکنیم.از حال خودم هم که بهتر شده بودم ولکه بینی قطع شده بود ومنم به خیال اینکه مشکلی نیست شروع کردم به کارهای سنگینو پیاده روی    انچنان دل درد وکمر دردی گرفتم که برام تجویز کردن استراحت مطلق ...نمیدونم شاید عقب افتادن پروازمون هم مصلحتی داشته باشه برای سلامتی نی نی نامریی...از هفته ۱۸ کم وبیش حرکاتش رو احساس میکنم ونمیدونم چرا احساسم نسبت بهش بیشتر حالت دلسوزی داره تا عشق وعلاقه...از خبرای دیگه اینکه اینروزا همش اخبارهای مختلف رو چک میکنم ودلم برای کشور عزیزم میسوزه که بخاطر حماقت مردای کوچیک که کارهای بزرگ رو بدست گرفتن داره روز بروز پسرفت میکنه ...وقتی پیشرفتهای مالزی رو میبینم کشوری با تاریخ چهل وچند ساله که مردمش روی درخت زندگی میکردن وهنوز هم خیلی از بومیهاشون مثل انسانهای اولیه در جنگلها پراکنده اند دلم برای تاریخ وتمدن خودمون میسوزه...اینجا نه نفت دارن ونه به خاطر شرایط اب وهوایی استوایی کشاورزی ودامداری قابل توجهی ونه معادن ارزشمندی  ولی انچنان روند پیشرفت وتوسعه رو طی میکنن که ادم انگشت به دهن میمونه ...ولی ما همه ثروت ملیمون یا به جیب حماس وفلسطین میره یا دزدی میشه و....خودتون که بهتر میدونید خیلی جالبه این فلسطینیهایی که اینقدر ایران بالاشون هزینه میکنه وبا دنیا در میافته اینجا دانشجو دارن وجالبه بدونید که اکثرشون بورس ایران هستن ودر واقع از جیب منو شما دارن تغذیه میشن ولی دوستهای ایرانی میگفتن ایرانیها رو اصلا تحویل نمیگیرن وطلبکارمون هستن....با اینکه برای اومدن به ایران لحظه شماری میکنم ولی میدونم اعصاب خوردیهای زیادی رو باید تحمل کنم ...ما که به ارامش اینجا عادت کردیم تحمل سر وصدا ودیدن اون فقر وحشتناک رو نداریم ...میدونم که تو ایران تورم بیداد میکنه میدونم که بیام خبری از اینترنت پرسرعت واخبار انتخابی نیست بلکه مجبوریم اخبارگزینش شده صدا وسیما عزیز رو ببینیم ...فقط به شوق دیدن خانواده ها دارم میام دلم برای شهرم تنگ شده ولی...میدونم وقتی بیام کلی جوون فارغ التحصیل بیکار میبین مثل برادر خودم که از اول مهر علافه ...کلی ادمهای افسرده ومعتاد میبینم وجیگرم اتیش میگیره ...کلی گدا ومستمند ودست فروش و..میبینم وهمش باید عذاب بکشم....تو اخبار مالزی اعلام میکردن که تا سال ۲۰۱۰ به سه ملیون نیروی کار احتیاج دارن ولی نیرو نیست ...اخه اینجا اصلا ادم بیکار وجود نداره....ببخشید اعصابتونو بهم ریختم این حرفا چند وقت بود تو دلم قلمبه شده بود.
لینک
شنبه، 7 بهمن، 1385 - ارزو

   هنوز هستم   

سلام.....من حالم خوب شده خداروشکر . یه مدت استراحت کردم ودیگه مشکلم حل شده .راستی من طی هفته گذشته چند بار حرکت نی نی نامریی رو احساس کردم...البته تغیری توی بدنم بوجود نیومده خودم احساس میکنم خیلی کم شکمم بزرگ شده ولی اقای همسر میگه تو همین یه مقدار شکم رو قبلا هم داشتی حدودا ۵۷ کیلو هستم الان.....ما طی سه چهار روز گذشته مشغول جمع وجور کردن وسایل وچمدون بستن بودیم ومن دیگه لحظه شماری میکردم که چند روز دیگه خونه ام .خلاصه مواد خوراکی رو تموم کردیم وخیلی چیزها رو دور انداختیم وتشک وفیلتر اب وزیراندازها ودوچرخه و...رو فروختیم واماده رفتن که روز سه شنبه یعنی یه روز قبل ازپرواز اقای همسر متوجه شد که اعتبار ویزاتموم شده وباید ویزا تمدید بشه وقتی پیگیری کرد فهمیدیم علاوه بر پرداخت ۵۰۰۰۰ تومن جریمه باید اقلا یک هفته دیگه علاف بشیم...دیگه نمیگم چقدر حرص خوردیم واعصابمون خرد شد ولی من مطمینم یه مصلحتی بوده که یک هفته تاخیر داشته باشیم چون دکتر هم هفته قبل به من گفته بود پروازتو عقب بنداز ولی من روی ذرفتن اصرار داشتم...حالا جالبه یکی از دوستای ایرانیمون که اصلا تاریخ رفتنشون معلوم نبود همون ئسه شنبه که ما پروازمون کنسل کردیم کارهاشون ردیف شد ورفتنی شده...من با اینکه خرافاتی نیستیم ولی بعضی وقتها به قضا وقدر رو کاملا درک کردم...حالا از دیروز اقای همسر داره مواد خوراکی میخره ودوباره ساکهای لباس باز شدن وزندگی جریان پیدا کرد ...مشکل اب هست که اب چون اب اینجا سنگینه باید خودمون تو دستگاه تصفیه بریزیم وماهم فروختیمش حالا خدا روشکر که تو مجتمع ما چند نفر دانشجوی ایرانی هستند ولی من همیشه از رو زدن به کسی حتی نزدیکان هم خجالت میکشم وهرچی این بنده خداها تعارف میکنن من به سختی وباهزار بار سرخ وسفید شدن اب میگیرم....حالا خوبه که اب اینجا رایگانه وگرنه از تشنگی میمردم...حالا خداکنه کارای ویزا تا هفته اینده ردیف بشه وما ۴ بهمن راهی ایران بشیم تو تقویم اون موقع محرمه وما تاسوعا نذری داریم .نذری بابامه برای ناهار حلیم میدیم ونذر داداشم هم شربت زعفرونی...تا برسیم همه فامیل رو میبینم  واز حالا دارم کلی نقشه میکشم خداکنه این دفعه نقش بر اب نشه نقشه های من...
لینک
پنجشنبه، 28 دی، 1385 - ارزو

   نگرانی ودعا وخوشحالي و...   

سلام دوست جونهای عزیزم....اومدم زود تند سریع گزارش بدم وبرم...ممنون از تبریکات تولد...دوم اینکه ما برای چهارشنبه اینده یعنی ۲۷ دی بلیط گرفتیم واگه مشکلی پیش نیاد به امید خدا میاییم ایران . واما  من از سه چهاروز قبل دچار مشکلاتی شدم که با یه خانم مامای ایرانی که همسایه مونه صحبت کردم منو کلی ترسوند وگفت سریع برو دکتر وسونو گرافی بده واز حالا هم برو دراز بکش واستراحت کن مگر برای دستشویی رفتن ...منم کلی نگران مشغول ابغوره گیری شدم تا اقای همسر اومد ..اقای همسر اینروزا سرش شلوغه هم کارهای درسیش  رو داره جمع وجور میکنه وهم از صبح میره مرکز شهر تا شب به دنبال خرید سوغاتی...خلاصه طفلک اقای همسر با کلی ذوق وشوق از خریدهایی که کرده وخسته وکوفته اومد خونه وبا فریاد تولدت مبارک که دید بنده با چشمانی به اندازه عدس مشغول ابغوره گیری هستم وقتی جریان رو بهش گفتم که وضعیت خطرناکه وسریع باید بریم دکتر کلی ارامش داد واینکه اخرش هم اگه خدای نکرده چیزی بشه مهم نیست تو چرا ماتم گرفتی؟؟؟من کمی اروم شدم ودیدم اقای همسر برای منم یه کت خوشگل بعنوان کادوی تولد گرفته...فردا صبح زود رفتیم کلینیک ومنو بدون نوبت بردن وزن کردن وفشار خون وازمایش ادرارو...تا وقتی رفتم اکوی قلب هر چی خانومه این دستگاه رو چرخوند نتونست  صدای  قلب رو بوضوح بشنوه ومنم دیگه داشتم از ترس میمردم وقتی هم بهش میگم من ۱۸ هفته هستم چرا صدای قلب شنیده نمیشه گفت تا ۲۰ هفتگی مشکلی نیست ولی من باور نمیکردم ...منو فرستادن اتاق دکتر برای سونو گرافی اوئنجا دکتر سونو انجام داد واقای همسرو صدازو واونم از مانیتور میدیدوخداروشکر هم فلبش میزد وهم حرکتش عادی بود ومن خیالم راحت شد ولی دکتر دستورداد استراحت کامل داشته باشم وحتی پرواز رو عقب بندازم...بعدش هم دکتر گفت الان امبولانس میاد وشمارو میبره یه بیمارستان برای معاینه دقیقتر ...خلاصه برای اولین بار  در عمرم اژییر کشان با امبولانس رفتیم بیمارستان واونجا هم سونو گرافی دقیقتری کردند ومعاینه وخدارو شکر گفتن مشکلی نیست...الان هم بنده تا اقای همسر رفتن بیرون پریدم پای کامپیوتر تا هم سریع وبلاگهای شمارو بخونم هم اینکه خبری بدم وبگم از ته دل برام دعا کنید مشکلی پیش نیاد ونی نی منم صحیح وسالم باشه وبسلامتی بدنیا بیاد...خدا کنه پروازمون هم عقب نیفته که من دیگه طاقت ندارم...
لینک
پنجشنبه، 21 دی، 1385 - ارزو

   در نبود اينترنت   

سلاممممممممم دوست جونای عزیزم....به خاطر زلزله ای که گویا در اقیانوسهای مجاور ما رخ داده بود ومرکزش تایلند بود به مدت یک هفته اینترنت مالزی قطع بود وهمچنین ژابن واندونزی وکشورهای همسایه...بعدش هم که وصل شده سرعتش خیلی کمه بطوری که من نمیتونستم وب گردی کنم وخلاصه الان اوضاع بهتر شده...الان که وبلاگهای خیلی از بچه ها رو خوندم فهمیدم یه بازی وبلاگی برای یلدابرقرار بوده وهمش دعا میکردم که کسی منو دعوت نکرده باشه والبته بعدش هم فهمیدم نه الحمدلله کسی دعوتم نکرده البته بین خودمون بمونه که فهمیدم هیشکی منو دوست نداره .....ولی خوب من چون خودمو میشناسم میدونستم که جوگیر میشم وهمه چیزو لو میدادم ( نه که خیلی اسرار مهمی دارم جون خودم////////)من تو این مدت خیلی از اخبار عقب افتادم گویا بچه ها تو تهران قرار گذاشتن همدیگه رو ببینن .خوش بحالشون....از خودم بگم که گوش شیطون کر بهترم وتهوعم تقریبا از بین رفته ولی نه کاملا مخصوصا قبل وبعد از صبحانه مشکل دارم...از دیدن میگو ومرغ وچای وعسل حالم بد میشه ...دیگه اینکه امروز اقای همسر با سلام وصلوات رفته  بلیط بگیره ودیشب تا اخر شب بحث داشتیم من میگفتم حداکثر تا ۲۷ دی میگیری واون میگفت نه ۳۰ دی.تو رو خدا میبینید دیگه برای دو سه روز هم چونه میزنیم...حالا منتظرم زودتر بیاد ببینم چیکار کرده.....دیگه اینکه هفته قبل تو ۱۶ هفتگی رفتم کلینیک مادر وکودک وبرام ویتامین سی وبکمبلکس وفولیک اسید واهن نوشت ولی چیزی که نگرانم کرده اینه که گفتن صدای قلب رو بطور واضح نمیشنوم چون بچه کوچیکه ومن خیلی نگرانم ...لحظه شماری میکنم برم ایران واول از همه برم یه دکتر درست وحسوبی به زبون خودم باهاشون حرف بزنم.......تو رو خدا برام دعا کنید کمی نگرانم....فردا تولد داداشمه و۲۰ دی هم تولد خودمه خیلی دوست داشتم ایران بودم ولی خوب میدونم که ایران هم برم کلی حسرت اینجارو میخورم همه دوستامون که حتی برای تعطیلات ۱ ماهه رفته بودن کلی کلافه شده بودن.....قبل از بارداری کلی از اینجا بودن لذت میبردم ولی الان سختمه ودوست داشتم ایران بودم ...حالا یه چیز دیگه ما برای تز اقای همسر یک سال ایران میمونیم وبعدش برای دفاع از تز وکارهای اخرش برمیگردیم ویک سال یا یک ونیم سال مالزی میمونیم.... توی این یک سالی که ایرانیم قصد داریم بریم ولایتمون  واحتمالا اقای همسر باید تزش رو تهران کار کنه واز تهران به ولایت رفت وامد کنه......با توجه به اینکه من طی ۴ سال زندگی متاهلیم هم شهر دیگه ای بودم حوالی شیراز که با ولایت خودمون ۱۳ ساعت فاصله داشت وقتی اومدیم مالزی باروبندیلمونو جمع کردیم گذاشتیم ولایت زیر زمین مادر شوهرم ...حالا نمیدونم چطوری بریم اون همه وسیله رو دراریم وبچینیم ودوباره یه سال بعد جمع کنیم بزاریم زیرزمین...مهمتر از همه قضیه خونه هست که با اینکه به خانواده خودم وخانواده شوهرم گفتیم ولی هنوز خونه گیر نیاوردن برامون.....منم با این وضعیت اصلا نمیتونم بین خونه مامانم اینا وخانواده همسر در تردد باشم...چون ماحتی قبل هم که ۲۰ روز تعطیلات عید میرفتیم ولایت وهمینجوری در تردد بودیم سخت بود بالاخره ساعت خواب وبیداری وبرنامه غذایی وخلاصه برنامه زندگی وارامش ادم بهم میریزه چه برسه الان با این وضعیت من واینکه قراره یک سال اونجا باشیم.......فعلا ترجیح میدم به این چیزا فکر نکنموبه فکر جمع وجور کردن وسایل ومهمتر از همه معضل اضافه بار باشم......
لینک
جمعه، 15 دی، 1385 - ارزو

     

سلامممممممممم.من گوش شیطون کر اگه خدا بخواد چند روزیه بهترم یعنی در واقع یه روز در میون خوبم...تو این مدت هوس خورشت کرفس کردم خریدیم ودرست کردم وجای شما خالی مزه داد.....دیگه اینکه شب یلدا در یک اقدام شجاعت طلبانه وقتی داداش کوچیکم وبرادر شوهر کوچیکم که هردو دبیرستانی هستن اومده بودن تو چت ومن داشتم با هردو چت میکردم به داداشم گفتم راستی یه خبر احتمالا خرداد دایی میشی و به برادر شوهرم گفتم خرداد عمو میشی .......عکس العملهاشون خیلی جالب بود وکلی ذوق کردن وبا اینکه من کلی سفارش کردم از محدوده خونواده خبر به بیرون درز نکنه ولی امروز که مامانم زنگ زد فهمیدم شهر رو خبر کردن......خانواده همسرم تا حالا ۴ تا نوه دارن ولی خانواده خودمون من اولین بچه ام وانشالله بچه من هم بدنیا بیاد اولین نوه میشه.......داداشم که کنکوریه زنگ زده میگه بچه  داره جفتک میندازه؟؟وباور نمیکرد که هنوز جنسیتش معلوم نیست........یه چیز دیگه من فوق العاده خجالت میکشم از اینکه برم ایران وجلوی بابام وبرادرام با شکم گنده رژه برم این فکر حتی قبل از بارداری هم ازارم میداد ....دیگه اینکه شب یلدای ما هم با داشتن هندوانه وذرت بوداده گذشت واینترنتی فال حافظ گرفتم چون کتابشو اینجا نداشتم......اقای همسر همچان داره رفتن به ایران رو طول میده بااینکه کلی تو ایران کار داریم وچند تا قسط بانک داریم که دارن مدتهاست جریمه میخورن ولی ایشون در اوج بیخیالی هستن...میدونید اقای همسر ما عشق کامبیوتره وعشق نرم افزار وبرنامه ودانلود واینجور چیزا والان که دیگه نزدیک دو ماهه که امتحانهاش تموم شده همش داره کارای رفتنمونو لفت میده واز صبح تا شب برنامه ونرم افزار دانلود میکنه ویروس کش جدید نصب میکنه ویندوز عوض میکنه تا ۲ نصفه شب...هر چند روز باهاش حرف میزنم بابا جون هوای اینجا گرمه من اذیت میشم حوصله ام بعد از یک سال سر رفته دلم تنگ شده ودوست دارم برم ایران وخودمو تقویت کنم چون اینجا خیلی از چیزای مارو ندارن یا اینکه اینقدر گرونه که نمیشه همیشه مصرف کنی وخلاصه به هر زبونی بهش میگم تو الان دیگه باید مسولیت قبول کنی زیر بار نمیره تازه امروز میگه اقلا تا اخر ژانویه صبر کن..

برای همین هم من به خانواده ها خبر بارداریمو دادم تا شاید فشار اونها باعث بشه اقا یه تکونی بخوره...چون چند روز قبل از دهنش در رفت که اگه بفهمن به من فشار میارن زودتر بریم ایران ولی الان راحتیم...خلاصه دیگه اینکه دیروز هم من رفتم ویه لباس گرم برای روی مانتو گرفتم که رسیدیم ایران سرما نخورم وهمش حرف رفتن میزنم ولی اقای همسر هنوز راضی نشده حتی بلیط رزرو کنه...تولد من اواخر دی ماهه خیلی دلم میخواد اون موقع ایران باشم ولی با فس فس کردنای اقای همسر چشمم اب نمیخوره

راستی راجع به اسم ممنون از نظرتون ولی من دوست دارم اسم حتما فارسی وحتما با معنا باشه ......وهنوز گزینه های خودم اناهیتا وانیتا ویکتا وبرای بسر سبهر در صدر هستن...........

لینک
شنبه، 2 دی، 1385 - ارزو

     

سلامممممممممم.من گوش شیطون کر اگه خدا بخواد چند روزیه بهترم یعنی در واقع یه روز در میون خوبم...تو این مدت هوس خورشت کرفس کردم خریدیم ودرست کردم وجای شما خالی مزه داد.....دیگه اینکه شب یلدا در یک اقدام شجاعت طلبانه وقتی داداش کوچیکم وبرادر شوهر کوچیکم که هردو دبیرستانی هستن اومده بودن تو چت ومن داشتم با هردو چت میکردم به داداشم گفتم راستی یه خبر احتمالا خرداد دایی میشی و به برادر شوهرم گفتم خرداد عمو میشی .......عکس العملهاشون خیلی جالب بود وکلی ذوق کردن وبا اینکه من کلی سفارش کردم از محدوده خونواده خبر به بیرون درز نکنه ولی امروز که مامانم زنگ زد فهمیدم شهر رو خبر کردن......خانواده همسرم تا حالا ۴ تا نوه دارن ولی خانواده خودمون من اولین بچه ام وانشالله بچه من هم بدنیا بیاد اولین نوه میشه.......داداشم که کنکوریه زنگ زده میگه بچه  داره جفتک میندازه؟؟وباور نمیکرد که هنوز جنسیتش معلوم نیست........یه چیز دیگه من فوق العاده خجالت میکشم از اینکه برم ایران وجلوی بابام وبرادرام با شکم گنده رژه برم این فکر حتی قبل از بارداری هم ازارم میداد ....دیگه اینکه شب یلدای ما هم با داشتن هندوانه وذرت بوداده گذشت واینترنتی فال حافظ گرفتم چون کتابشو اینجا نداشتم......اقای همسر همچان داره رفتن به ایران رو طول میده بااینکه کلی تو ایران کار داریم وچند تا قسط بانک داریم که دارن مدتهاست جریمه میخورن ولی ایشون در اوج بیخیالی هستن...میدونید اقای همسر ما عشق کامبیوتره وعشق نرم افزار وبرنامه ودانلود واینجور چیزا والان که دیگه نزدیک دو ماهه که امتحانهاش تموم شده همش داره کارای رفتنمونو لفت میده واز صبح تا شب برنامه ونرم افزار دانلود میکنه ویروس کش جدید نصب میکنه ویندوز عوض میکنه تا ۲ نصفه شب...هر چند روز باهاش حرف میزنم بابا جون هوای اینجا گرمه من اذیت میشم حوصله ام بعد از یک سال سر رفته دلم تنگ شده ودوست دارم برم ایران وخودمو تقویت کنم چون اینجا خیلی از چیزای مارو ندارن یا اینکه اینقدر گرونه که نمیشه همیشه مصرف کنی وخلاصه به هر زبونی بهش میگم تو الان دیگه باید مسولیت قبول کنی زیر بار نمیره تازه امروز میگه اقلا تا اخر ژانویه صبر کن..

برای همین هم من به خانواده ها خبر بارداریمو دادم تا شاید فشار اونها باعث بشه اقا یه تکونی بخوره...چون چند روز قبل از دهنش در رفت که اگه بفهمن به من فشار میارن زودتر بریم ایران ولی الان راحتیم...خلاصه دیگه اینکه دیروز هم من رفتم ویه لباس گرم برای روی مانتو گرفتم که رسیدیم ایران سرما نخورم وهمش حرف رفتن میزنم ولی اقای همسر هنوز راضی نشده حتی بلیط رزرو کنه...تولد من اواخر دی ماهه خیلی دلم میخواد اون موقع ایران باشم ولی با فس فس کردنای اقای همسر چشمم اب نمیخوره

راستی راجع به اسم ممنون از نظرتون ولی من دوست دارم اسم حتما فارسی وحتما با معنا باشه ......وهنوز گزینه های خودم اناهیتا وانیتا ویکتا وبرای بسر سبهر در صدر هستن...........

لینک
شنبه، 2 دی، 1385 - ارزو

     

سلامممممممممم.من گوش شیطون کر اگه خدا بخواد چند روزیه بهترم یعنی در واقع یه روز در میون خوبم...تو این مدت هوس خورشت کرفس کردم خریدیم ودرست کردم وجای شما خالی مزه داد.....دیگه اینکه شب یلدا در یک اقدام شجاعت طلبانه وقتی داداش کوچیکم وبرادر شوهر کوچیکم که هردو دبیرستانی هستن اومده بودن تو چت ومن داشتم با هردو چت میکردم به داداشم گفتم راستی یه خبر احتمالا خرداد دایی میشی و به برادر شوهرم گفتم خرداد عمو میشی .......عکس العملهاشون خیلی جالب بود وکلی ذوق کردن وبا اینکه من کلی سفارش کردم از محدوده خونواده خبر به بیرون درز نکنه ولی امروز که مامانم زنگ زد فهمیدم شهر رو خبر کردن......خانواده همسرم تا حالا ۴ تا نوه دارن ولی خانواده خودمون من اولین بچه ام وانشالله بچه من هم بدنیا بیاد اولین نوه میشه.......داداشم که کنکوریه زنگ زده میگه بچه  داره جفتک میندازه؟؟وباور نمیکرد که هنوز جنسیتش معلوم نیست........یه چیز دیگه من فوق العاده خجالت میکشم از اینکه برم ایران وجلوی بابام وبرادرام با شکم گنده رژه برم این فکر حتی قبل از بارداری هم ازارم میداد ....دیگه اینکه شب یلدای ما هم با داشتن هندوانه وذرت بوداده گذشت واینترنتی فال حافظ گرفتم چون کتابشو اینجا نداشتم......اقای همسر همچان داره رفتن به ایران رو طول میده بااینکه کلی تو ایران کار داریم وچند تا قسط بانک داریم که دارن مدتهاست جریمه میخورن ولی ایشون در اوج بیخیالی هستن...میدونید اقای همسر ما عشق کامبیوتره وعشق نرم افزار وبرنامه ودانلود واینجور چیزا والان که دیگه نزدیک دو ماهه که امتحانهاش تموم شده همش داره کارای رفتنمونو لفت میده واز صبح تا شب برنامه ونرم افزار دانلود میکنه ویروس کش جدید نصب میکنه ویندوز عوض میکنه تا ۲ نصفه شب...هر چند روز باهاش حرف میزنم بابا جون هوای اینجا گرمه من اذیت میشم حوصله ام بعد از یک سال سر رفته دلم تنگ شده ودوست دارم برم ایران وخودمو تقویت کنم چون اینجا خیلی از چیزای مارو ندارن یا اینکه اینقدر گرونه که نمیشه همیشه مصرف کنی وخلاصه به هر زبونی بهش میگم تو الان دیگه باید مسولیت قبول کنی زیر بار نمیره تازه امروز میگه اقلا تا اخر ژانویه صبر کن..

برای همین هم من به خانواده ها خبر بارداریمو دادم تا شاید فشار اونها باعث بشه اقا یه تکونی بخوره...چون چند روز قبل از دهنش در رفت که اگه بفهمن به من فشار میارن زودتر بریم ایران ولی الان راحتیم...خلاصه دیگه اینکه دیروز هم من رفتم ویه لباس گرم برای روی مانتو گرفتم که رسیدیم ایران سرما نخورم وهمش حرف رفتن میزنم ولی اقای همسر هنوز راضی نشده حتی بلیط رزرو کنه...تولد من اواخر دی ماهه خیلی دلم میخواد اون موقع ایران باشم ولی با فس فس کردنای اقای همسر چشمم اب نمیخوره

راستی راجع به اسم ممنون از نظرتون ولی من دوست دارم اسم حتما فارسی وحتما با معنا باشه ......وهنوز گزینه های خودم اناهیتا وانیتا ویکتا وبرای بسر سبهر در صدر هستن...........

لینک
شنبه، 2 دی، 1385 - ارزو

     

سلامممممممممم.من گوش شیطون کر اگه خدا بخواد چند روزیه بهترم یعنی در واقع یه روز در میون خوبم...تو این مدت هوس خورشت کرفس کردم خریدیم ودرست کردم وجای شما خالی مزه داد.....دیگه اینکه شب یلدا در یک اقدام شجاعت طلبانه وقتی داداش کوچیکم وبرادر شوهر کوچیکم که هردو دبیرستانی هستن اومده بودن تو چت ومن داشتم با هردو چت میکردم به داداشم گفتم راستی یه خبر احتمالا خرداد دایی میشی و به برادر شوهرم گفتم خرداد عمو میشی .......عکس العملهاشون خیلی جالب بود وکلی ذوق کردن وبا اینکه من کلی سفارش کردم از محدوده خونواده خبر به بیرون درز نکنه ولی امروز که مامانم زنگ زد فهمیدم شهر رو خبر کردن......خانواده همسرم تا حالا ۴ تا نوه دارن ولی خانواده خودمون من اولین بچه ام وانشالله بچه من هم بدنیا بیاد اولین نوه میشه.......داداشم که کنکوریه زنگ زده میگه بچه  داره جفتک میندازه؟؟وباور نمیکرد که هنوز جنسیتش معلوم نیست........یه چیز دیگه من فوق العاده خجالت میکشم از اینکه برم ایران وجلوی بابام وبرادرام با شکم گنده رژه برم این فکر حتی قبل از بارداری هم ازارم میداد ....دیگه اینکه شب یلدای ما هم با داشتن هندوانه وذرت بوداده گذشت واینترنتی فال حافظ گرفتم چون کتابشو اینجا نداشتم......اقای همسر همچان داره رفتن به ایران رو طول میده بااینکه کلی تو ایران کار داریم وچند تا قسط بانک داریم که دارن مدتهاست جریمه میخورن ولی ایشون در اوج بیخیالی هستن...میدونید اقای همسر ما عشق کامبیوتره وعشق نرم افزار وبرنامه ودانلود واینجور چیزا والان که دیگه نزدیک دو ماهه که امتحانهاش تموم شده همش داره کارای رفتنمونو لفت میده واز صبح تا شب برنامه ونرم افزار دانلود میکنه ویروس کش جدید نصب میکنه ویندوز عوض میکنه تا ۲ نصفه شب...هر چند روز باهاش حرف میزنم بابا جون هوای اینجا گرمه من اذیت میشم حوصله ام بعد از یک سال سر رفته دلم تنگ شده ودوست دارم برم ایران وخودمو تقویت کنم چون اینجا خیلی از چیزای مارو ندارن یا اینکه اینقدر گرونه که نمیشه همیشه مصرف کنی وخلاصه به هر زبونی بهش میگم تو الان دیگه باید مسولیت قبول کنی زیر بار نمیره تازه امروز میگه اقلا تا اخر ژانویه صبر کن..

برای همین هم من به خانواده ها خبر بارداریمو دادم تا شاید فشار اونها باعث بشه اقا یه تکونی بخوره...چون چند روز قبل از دهنش در رفت که اگه بفهمن به من فشار میارن زودتر بریم ایران ولی الان راحتیم...خلاصه دیگه اینکه دیروز هم من رفتم ویه لباس گرم برای روی مانتو گرفتم که رسیدیم ایران سرما نخورم وهمش حرف رفتن میزنم ولی اقای همسر هنوز راضی نشده حتی بلیط رزرو کنه...تولد من اواخر دی ماهه خیلی دلم میخواد اون موقع ایران باشم ولی با فس فس کردنای اقای همسر چشمم اب نمیخوره

راستی راجع به اسم ممنون از نظرتون ولی من دوست دارم اسم حتما فارسی وحتما با معنا باشه ......وهنوز گزینه های خودم اناهیتا وانیتا ویکتا وبرای بسر سبهر در صدر هستن...........

لینک
شنبه، 2 دی، 1385 - ارزو

   من زنده ام و دنبال اسم بچه   

سلاممممممممممممممم. واقعا شرمنده این غیبت طولانی....راستش این ویار لعنتی امونم رو بریده ویک هفته ای هم هست که چشمام خارش شدید گرفته وسرماخوردگی هم دوباره عود کرده بود وگلودرد وعطسه وسرفه....تو این یک هفته هم بیشتر فیلم میدیدم وخودمو مشغول میکردم ...اقای همسر هم از سریالهای ایرانی برام باغ مظفر وزیر تیغ وکتابفروشی هد هد رو دانلود میکنه ومنم میبینم ...این دوستمون که از ایران اومده شده هووی من هر شب به اقای همسر میگه برنامه ات چیه؟؟؟؟؟اقای همسر رودربایستی هم میگه کار خاصی ندارم و بااون یا صبح تا ظهر یا ظهر تا شب میرن دنبال کارهاش بعضی وقتها هم از صبح تا شب ...من با اینکه میره وکمکش میکنه مشکلی ندارم از این ناراحتم که برنامه های خودش رو کنسل میکنه مثلا قرارش بااستاد راهنماش رو کنسل میکنه تا برن برای ایشون فلاسک بخرن و...الان یک ماه ونیمه که امتحانهای اقای همسر تموم شده ودر واقع یه کم کار اداری داره که انجام بده تا بریم ایران ولی همش داره فس فس میکنه منم دیگه کلافه شدم ....خوب دیگه گله بسه...امروز یه ذره حالم بهتره اقای همسر هم که با دوستش بیرونه خودم ناهار درست کردم ....راستی من دیگه دارم دنبال اسم میگردم البته من از زمان مجردی دنبال اسم میگشتم برای بچه اینده ام ولی خوب ...برای دختر دوست دارم با ا شروع بشه که به خودم بخوره وکلا معیارم برای اسم اینه که اسم ایرانی باشه البته اسم برای بسر محمد علی رو خیلی دوست دارم که صداش بزنی علی ولی اقای همسر موافق نیست ....دیگه به غیر از علی با هیچ اسم عربی یا خارجی موافق نیستم فقط ایرانی...دیگه اینکه با معنا باشه وترجیحا کوتاه باشه...برای دختر چند تا انتخاب کردیم ولی قطعی نیستن ....اناهیتا - ارمیتا- انیتا- یکتا- یلدا ...البته اقای همسر عاشق اسم مستانه است ولی من زیر بار نمیرم...برای بسر هم من اسم سبهر رو دوست دارم اقای همسر علاوه بر این اسم عاشق مانی ست...حالا باید دید چی میشه ...به نظر من حالا که فامیلی بابای بچه رو بچه میزارن دیگه مادر بچه باید اسم کوچک رو انتخاب کنه مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟دوست جونای عزیزم نیازمند یاری سبزتان هستیم اسم های خوشگل رو کنید...
لینک
شنبه، 25 آذر، 1385 - ارزو

   مهمانی از ایران   

سلامممممممممممم....خوبید ؟خوش میگذره؟منم سرما خوردگیم تقریبا خوب شده وفقط سرفه میکنم البته الان اقای همسر سرمای شدیدی خورده وبیچاره با این حالش مجبوره غذا درست کنه اونم چه غذاهای بد مزهای که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه چه برسه من بیچاره بدذ ویار........برنامه غذایی ما فقط شامل مرغ - قیمه -استامبولی میشه وشبها هم شامل جوجه کباب وسیب زمینی تخم مرغ وخوراک لوبیاست..........خلاصه مردم اینقدر غذای تکراری ومهمتر ازاون بومزه وبرنج خمیر خوردم...کمک.......امروز وارد هفته ۱۳ شدم ولی همچنان تهوع وگلاب بروتون همراه منه....هفته گذشته یکی از دوستهای اقای همسر که برنامه ادامه تحصیلش درست شده اومد خونه ما ودو سه روزی اینجا بود از ایران که تماس گرفت که چیزی نمیخواهید براتون بیارم ؟من انقدر انار انار کردم اقای همسر با کلی شرمندگی گفت خانومم بارداره دوسه تا دونه انار بیار .اون بنده خدا هم هشت تا دونه اورد ومن دلی از عزا دراوردم البته وقتی سرما خورده بودم خوردمشون که اصلا یادم نیست چه مزه ای وچطور بودن...چون توی تب داشتم میسوختم ...علاوه برانار کمی هم گردو وانجیر وپسته اورده ومن خوش بحالم شد............البته با این تهوع مهونداری خیل یبد وسخت بود اجازه ندادم اای همسر از اون غذاهای وحشتناکش درست کنه وبا جون کندن یه نوبت خورش سبزی ویه نوبت کتلت پختم بقیه اش هم اقای همسر از بیرون غذا میگرفت..خلاصه خیلی بد بود ولی گذشت....خیلی تنها شدم جون الان تعطیلات بین ترمه واکثر دوستای ایرانی ما برای تعطیلات رفتن ایران وبه این زودیها نمیان...اقای همسر همش برای من فیلم دانلود میکنه تا مشغول بشم دیروز سوته دلان از علی حاتمی رو دیدیم خیلی قشنگ بود شهره اغداشلو وبهروز وثوقی وجمشید مشایخی وفخری خوروش بازی میکردند وچقدر جوون بودن .......امروز هم ۱۳ گربه روی شیروانی رودیدیم که خوشم نیومد بااینکه هنر پیشه های خوبی توش بودن. ولی خیلی ضعیف بود ...خانمهایی که بد ویار بودید چه غذاهایی رو بیشتر تحمل میکردید لطف کنید وبگید شاید منم بتونم بخورم.......
لینک
دوشنبه، 13 آذر، 1385 - ارزو